|
وب نوشته های یه بچه داروساز | ||
|
آدامس جویدن را یونانیان، به مردمان شناساندند. آنها صمغ یا رزین درخت mastic یا mastiche را می جویدند. این صمغ را بیشتر زنان یونانی می جویدند. آنها برای تمیز کردن دندان ها و خوش بو کردن تنفس، [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 9:34 ] [ زری ]
خداي مهربون و صبورم.... يك سال ديگه رو برام رقم زدي...هر چه بود گذشت...... ... خداي خوبم...بخاطر تمام لحظه هايي كه منتظرم بودي و نيومدم من و ببخش... بخاطر تمام لحظه هايي كه من و ديدي و من نديدمت من و ببخش... بخاطر تمام لحظه هايي كه برام خوب خواستي و من بد كردم من و ببخش... بخاطر تمام لحظه هايي كه اميدت و نا اميد كردم من و ببخش... بخاطر تمام لحظه هايي كه برام وقت گذاشتي و من وقت نداشتم من و ببخش... بخاطر تمام لحظه هايي كه تنهام نگذاشتي و من خودم و تنها ديدم ، بخاطر تمام لحظه هايي كه به مهربون بودنت ،بخشنده بودنت ، آمرزنده بودنت ، بزرگ بودنت و بودنت ...شك كردم .... من و ببخش.. بخاطر تمام لحظه هايي كه اشكهام براي كسي جز تو بود.... بخاطر تمام لحظه هايي كه خواهش ها و التماسام براي كسي جز تو بود... بخاطر تمام لحظه هايي كه لذتها و شادي هام براي كسي جز تو بود... من و ببخش.. يكسال ديگه هم گذشت و من باز به اين رسيدم كه... خيلي ها به دعوت دل ساده ي من... اومدند.. نشستند... خنديدند ... اما خيلي زود شكستند و گسستند و رفتند.... تنها تو بودي كه بريدم و نبريدي... شكستم و نشكستي گسستم و نگسستي... خدايا... دلم خيلي هواتو كرده... امسال هم در دلم بنشين و آنچه را كه شايسته خدايي توست... برايم بنويس دوستای خوبم براتون یه دنیا شادی و موفقیت و تندرستی آرزو میکنم امیدوارم تو سال جدید به تک تک آرزوهاتون برسین پیشاپیش سال نو مبارک [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 9:26 ] [ زری ]
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خو...ردم.
ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند
که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر». رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه ». رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:« باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم ». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ». . . . برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم! [ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 18:54 ] [ زری ]
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 11:19 ] [ زری ]
جونم واستون بگه که ........ خیلی ترم سختی بود !!! اصلا یادم نمیاد کی بود که اولین امتحان این ترمو دادیم !! یه ترم بسیار طولانی ..... مسئولیت خطیر نوشتن جزوه سر کلاسای فارماکولوژی اونم یکه و تنها پیرم کرد !!!! ولی آخر ترم که شد فهمیدم به به ، چقدر خوب بود که جزوه نوشتم . غریب به 400 صفحه جزوه ی دست نویس..... جاتون خالی اول ترم تو جو معدل الفی و این حرفا بودم که رفتم با بچه های ترم 7 ، 3 واحد آمار برداشتم !!!!!!! آمار برداشتن همانا و بدبختیاشم همانا !!!!!!!!!!!! (اینقدر حرف دارم که نمیدونم کدومشو بگم) وقت میان ترما که رسیده بود آمار با اون استاد فلان فلان شدش شده بود غوز بالا غوز ( شایدم قوز بالا قوز !!! )!! دو دستی میزدم تو سرم که چیکار کنم حالا که امتحانام باهم تداخل دارن! در همین حین یه خبر خیلی بد بهم دادن..... [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 21:45 ] [ زری ]
زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چو شهد زندگی، بغض فـروخورده نیست زندگی، داغ جگـــر گـــوشه نیست زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست زندگی، شـــوق وصال یار است زندگی، لحظه دیدار به هنگامـــه یاس زندگی، تکیه زدن بر یــار است زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است زندگی، قطعه ســرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا زندگی، راز فـروزندگی خورشید است زندگی، اوج درخشندگـــی مهتــاب است زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است به، چقدر شیـــرین است زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق زندگی گاه شده است که برد بیراهم زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد زندگی را باید، قدر بدانیم همه [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 20:24 ] [ زری ]
دلم می خواد بیام تو بغلت .. سرم و بزارم رو شونت های های گریه کنم .. جیغ بزنم .. با مشت بکوبم تو سینه ات [ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 20:26 ] [ زری ]
می خندم ! دیگر تب هم ندارم [ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 20:0 ] [ زری ]
بهانه میگیرم ... دلم به دنیای کودکی هایم میرود
به پاره کردن کتاب های درسی دقی...قا بعد از آخرین امتحان خرداد به تابستان هایی که صبحش جای مدرسه با کارتون پر میشد تلویزیون هایی که عین اتاق خواب ، برای باز کردن درش باید از مادر اجازه میگرفتی آه که چه دنیایی بود .... وقتی هر کارتون را آنقدر باور میکردی که با شخصیت هایش چنان هم دردی می کردی که به خواب هایت هم سرایت میکرد دور دنیا در هشتاد روز ، میچرخیدی و به ساعت بزرگ لندن فکر میکردی و انتهای هر قسمت دلهره داشتی نکند سر ِ هشتاد روز نرسد و شرط را ببازد دنیایم بوی جنگل میگرفت در کوهستان آلپ در چشم های آنت که هیچ وقت به روی دنی نیاورد مادر به خاطر تولد تو مرد یا لوسیَن که هیچوقت خودش را برای فلج شدن دنی نبخشید دلم گمشدن که میخواست به خانواده ی دکتر ارنست فکر میکردم به قایقی که تمام دنیایشان بود ... که اگر ساخته می شد ... که اگر ............ هوا بارانی که میشد پرین یادم می آمد و یک کالسکه ... که پیرمردی در آن نشسته است .... پاریکال ، تنها رفیقش بود که از راز هایش خبر داشت و سگش " بارون " که پای یک چشمش سیاه بود ، انگار با تمام دنیا دعوا دارد دیوانه ی مِمُل بودم با آن موهای خاکستری که روی زمین میکشید آقای جهانگرد که فقط دو تا چشم بود اما همه چیز را میدانست ... و دختری که تنها میدانستم مهربان صدایش میکنند ... با چشم های آبی ِ پر از غم پنچشنبه های غروب ، روز خوش شانسی های لوک بود مردی که سایه ی خودش را هم با تیر میزد و یک احمق دوست داشتنی به اسم بوشوگ که همیشه راه خانه را گم میکرد اما به موقع میرسید تا گند هایش به داد ِ خنده های ما برسد جمعه اما حکایت دیگری داشت از دست های پر توان کاراگاه گجت تا " مادر خانومی " گفتن های زی زی گولو که اسمش به عنوان طولانی ترین اسم از کتاب گینس جا مانده بود ساعت 2 که میشد ، اخبار که شرش را از سر کودکی هایمان کم میکرد دنیا دوباره به کاممان بود جنون میگرفتم با آن شرلی ، دختری با موهای قرمز که طاقچه ی وسیع پنجره اتاقش نیمه شب ها تختخوابش میشد ، از بس که قبل خواب به دور دست نگاه میکرد و خیال میبافید فوتبالیست ها با تمام دروغ های که به خوردمان میداد اما باور کردنش را ترجیح میدادیم شاید یواشکی هم آرزو میکردیم کاش دنیا اینگونه بود دو قلو ها که هیچ جوره دو قلو به چشم نمی آمدند حتی با حقه های دوبله و دست هایی که میگرفتند و معجزه میکردند از تمام اینها بگذریم جودی ابت ، با آن پدر لنگ درازش دیوانــــــــــه ای که از در و دیوار ِ هر چیز که ارزش کشف کردن داشت بالا میرفت بی آنکه برایش مهم باشد دیگران چه فکری میکنند نامه هایی که مینوشت و ما بلند بلند میخواندیم ... سایه هایی که میکشید و ما بلند بلند میدیدیم گریه هایی که پنهانی بود و ما بلند بلند میکردیم چه دنـــــــــــــیایی بود ...................... این روز ها دلم الفی اتکینز می خواهد پسری با چند تار موی سیخ بر کله ی گردش که وقتی پدر سر ِ کار میرفت روی صندلی می ایستاد و بلند داد میزد : مــــــــــــن از هیچ چی نمی ترسم نه از تنهایی .... نه از تاریکی ...................... از هر که پرسیدم او را به یاد نیاورد ... کاش دنیا همان میماند............. حالا لی لی پوت دیگر یک سرزمین کارتونی نیست وقتی اطرافمان پر از چشم هاییست که ترجیح میدهند یک نگاه بلند را انکار کنند وقتی ارتفاع خودشان پایین است .................. این روز ها افسانه سه برادر تنها افسانه است .... لاغر ها به چاق ها میخندند و دستگاه پروفسور بالتازار هم از کاری برایشان از دستش بر نمی آید .... رابین هود ها از عمق شِر وود به کافه های انقلاب روی آورده اند هیچ میتی کمانی آنقدر بزرگ نیست که هرج و مرج اجتماع از آن حساب ببرد و دستمال قدرت داداش کایکو تنها پرچم سفیدی شده که صلح می خواهد و دنیای کودکان اطرافمان آنقدر مدرن شده که می فهمند حتی اگر تمام شب را برای دختری به نام نِل دعا کنند ، هیچگاه مادرش را پیدا نخواهد کرد ....... [ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 21:2 ] [ زری ]
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 0:37 ] [ زری ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||